میثم مطیعی

دلنوشته شب سوم محرم ۹۳
دلنوشته شب سوم محرم ۹۳

بسم رب الرقیه

رقیه جانم! میوه دلم،آرام بگیر. مگر بهانه ی من را نمی گرفتی؟ حال که در آغوشتم دیگر چرا؟! اکنون نوبت عشق بازی با پدرست نه گریه! مگر غیر از این است که برای دیدنت با ســــر آمدم تا تو آرام شوی... سرت را بر سرم بگذار و چشمانت را ببند...دیری نیست که تو هم به ساحل آرامش آغوش مادرت زهرا برسی...

رقیه جانم! ببین آسمان صورت پدر ستاره باران شده است... سنگ جفا بر آیینه صورت من- خیر خلق الله- نشست و پیشانی ام را شکست...من برایشان قرآن خواندم اما جوابم را با سنگ دادند...

بخواب رقیه ام...بخواب میوه دلم ... اینجا دیگر جای تو نیست ... بیا که باید بر منصب شفاعت شیعیان بنشینی... هیچ حاجتی نیست مگر اینکه دست های کوچکت کلید برطرف شدنشان باشد...

صلی الله علیک یا بنت الحسین یا رقیه...

دیدگاه‌ها

چقدر بي‌تابي دخترم! اين همه دلشكستگي چرا؟ مگر دست‌هاي كوچكت در امتداد نيايش عمه، تنها از خدا آمدن بابا را طلب نكرد؟ اينك آمده‌ام در ضيافت شبانه‌ات و در آرامش خرابه‌ات. كوچك دلشكسته‌ام! پيش‌تر نيز با تو بودم و مي‌ديدمت. شعله بر دامان و سوخته‌تر از خيمه آه مي‌كشيدي و در آميزه خار و تاول، آبله و اشك، صحراي گردان را به اميد سر پناهي مي‌سپردي. مهربان دلشكسته‌ام! صبور صميمي! مسافر غريب و كوچك من! مگر نگفتي كه بابا كه آمد، آرام مي‌گيرم. اين همه ناآرامي چرا؟ مگر نگفتي بابا كه آمد سر بر دامانش مي‌گذارم و مي‌خوابم؟ نه ...، نه دختركم نخواب! مي‌دانم اگر بخوابي، ديگر عمه نمي‌خوابد. مي‌دانم خواب تو، خواب همه را آشفته مي‌كند. نه ... نخواب دخترم! دخترم! بگذار لب‌هاي چوب خورده‌ام امشب ميهمان بوسه‌اي باشد از پيشاني سنگ خورده‌ات؛ از گيسوي پريشان چنگ خورده‌ات؛ از شانه‌هاي معصوم تازيانه ديده‌ات؛ از صورت رنگ پريده سيلي خورده‌ات. بگذار امشب، مثل شب آرامش تنور بر زانوان زهرا آسوده بخوابم. نه دخترم! نخواب! بگذار بابا بخوابد....

السلام علیک یا حضرت رقیه بانو حاجت همه رو روا کن ما هم بین اونا بحق لبها و دندانهای خیزران خورده پدرتون یا زهرای ۳ساله

سلام امروز ۱۱ محرم و یک روز بی مراسم هیات دام آواره شده بی قراره روضه و سینه زنی //// خدا یا تو را زینب کبری سلام الله علیها قرار بی قراران را به داد دلمان برسان

افزودن دیدگاه جدید